سارا نفس مامانسارا نفس مامان، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 4 روز سن داره

سارا تولد دوباره من

تبریک تولد

    امروز که تولدت بودرفتم قسمت متولدین امروز دیدم عکس ات هست با بقیه نی نی های همسن وسال ات وتولد اونها روبهشون تبریک گفتم وخوشحالم چند نفرهستن ومیشناسمشون که باتو توی یکروز به دنیا اومدن ...انشالله همیشه صحیح وسلامت باشن... این عکسهارو درست سرساعت٤:٢٥دقیقه امروز ٩مرداد  گرفتم وبجای کیک یک کاسه آب نشانه حیات وزندگی وچندبرگ سبرتازه از درخت خونه مون نشانه سلامتی وسبزی وخرمی ویک شمع قلبی شکل نشانه این که قلب من وبابایی هستی رو اوردم جلوت تافوتش کنی که خودم بجات کردم ...عاشق نفس کشیدنتم... ودرآخرشروع کردی به خوردن پوش کبرییت که شمع روشن کرده بودم واین کارت پستالها را...
9 مرداد 1392

تولدیک سالگی سارادختری ازجنس من

به نام خدا... وبلخره روز تولد ساراجون بعد یک سال پرفراز ونشیب رسید...لحظه ای که حتی وقتی سارا در درونم بود انتظارش را میکشیدم..لحظه زیبا وملکوتی .لحظه ای غیرقابل وصف برام که یادمه صبح بعدنماز وخواندن سوره یاسین درست سرنماز صبح هنگام سجده اول دردزیبای زایمان که خبراومدن سارا جونی رو بهم میداد واحساس کردم وهم استرس داشتم وهم میترسیدم ولی یادمه که بخاط دیدن روی ماه تو ساراجون خیلی شهامت به خرج میدادم وحتی مامانی فاطمه وعمه مهری وبقیه باورشون نمیشد که من اینقدرباشهامت باشم وبتونم خودم راحت کنترل کنم واون روز تا عصرش طول کشید تا به دنیا بیای ووقتی ساعت 4شد انگار احساس می کردم که تو اون تو داری تقالا میکنی تا بیای من ببینی وبلخره ساعت4...
8 مرداد 1392

اولین مروارید

سلام ا ومدم بگم که اولین دندان قشنگت که روز اول رمضان زده بود بیرون حالا وقتی میخندی عزیزم معلوم میشه وجالبتر بگم که واقعا قشنگه وسفید برفی رنگ...ماشالله چند روز که گازمیگیری البته از بس بچه ها یواشکی دست گذاشتن دهنت تا دندونت ببینن یاد گرفتی...مگه دستم بهشون نرسه...عاشقتم بی صبرانه منتظر لقیه دندونهات هستم هرچندان به نظرم زیبایی کوچولوها وبانمکی شون نداشتن دندون ولثه های براقشونه....مامانی عاشقته وجشن دندونیت کم کم دارم آمادگیش میگیرم...بوس واسه دخملی ...
5 مرداد 1392

دلنوشته های مامان برای وجودت

ماه رمضان هست...موندم چه جوری تولدت بگیرم عزیزم...اما مامانی فاطمه میگه باشه برای بعدرمضون...اما من میگم دلچسب نیست چون زیبایی اش به وقتی که تو شمعها رو همون ساعتی فوت کنی که به دنیا اومدی...بخاطرهمین تصمیم گرفتم روز 9 مرداد اتاق پرشمع کنم وساعت تولدت سوره یاسین بخونم ودرورکعت نماز شکرگزاری بخونم وکلی ذکربخونم  واز خداوند بخاطر داشتنت تشکر کنم...اخه تو درموقعیتی که من از این دنیا خسته بودم وداشتم به طرف افسردگی میرفتم پابه دلم گذاشتی وکمکم کردی خودم باشم وروی پای خودم بایستم...معلوم نبود بعداز سقط بچه اولم واون ناراحتی واحساس شکست اگر تو چهل روز دیگرش به وجود نیامدی من الان درچه حال وروزی بودم چون دکترها همش میگفتن تا شش ماه نباید بچه ...
27 تير 1392

خسته شدم دیگه

نمیدونم دوربین موبایلم چه عیبی دار ه اولا عکسها روخراب میندازه دوما خودموبایل مشکل داره ودوربین دیجیتالم هم همش خطای فایل میده. ...............اعصاب ندارم آخه همه عکسهاس ساراجون که رفته بود شهربازی وشیرینکاری های جدیدش پاک شده .....ای عصرتکنولوژی من چکار کنم ازدست تو     این عکس برای آرامش خاظرخودم گذاشتم     آخه آدم زورش میاد این همه زحمت میکشه واز لحظات زیبای زندگی تنها دخترش این همه عکس میگیره ولی آخرش چی میشه میبینه که خبری از عکسها نیست ....واقعا نمیشه به دینا مجازی اعتماد کرد...الان هم که سارا جون  دوباره سرماخورده وخوابیده منم که تا یک ساعت دیگه بای...
26 تير 1392

روزهای رمضانی

فقط میگم مامانی عاشق چشمان ناز وپرمحبتت است که هزاران امید برایش دران نهفته تا بهانه زندگی کردنش باشه   ...
23 تير 1392