سارا نفس مامانسارا نفس مامان، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 3 روز سن داره

سارا تولد دوباره من

جشن تولد یک سالگی باتم پروانه

 به نام خدا   دختر عزیزتراز جان پنجشنبه هفته پیش بلخره جشن تولد یک سالگیت رو گرفتم واز بس توی این دوهفته سرم شلوغ بود وقت نکردم بیام عکسهاش بزارم البته بعضی از عکسها روچون عکسهای اصلی داخل دوربین دایی جونه واینجاتشریف ندارن...فقط چندتا عکس باقیمانده رو میزارم برات.... البته بهت خیلی خوش گذشت وهم رقصیدی وکلی دست زدی وهم کلی میخواستی فضولی کنی وازآنجاکه بنده مسول تدارکات اصلی بودم نمیتونستم مراقبت باشم وبابایی زحمت مراقبتت میکشید چون اصلابابقیه نمیری... تقریبا من اول تزینات خونه روباکمک دختردایی مهدیه شروع کردم وتا ساعت هفت شب زول کشیدیعنی یک ساعت... درضمن هیچ تم تولدی سفارش ند...
6 شهريور 1392

نبض زندگی ام

به نام خدا دخترکم ...نبض وجودم.... تولد دوباره من .... از جنس من... جبران من... آرامش من... هرچه دروصف نازنین ات بگویم برایم کم است.... نمیدانم خداوند برای کدامین کار نیکم بعد چهار سال زندگی مشترک تورا به من داد....   توچه غریبانه  وارد زندگی ام شدی وچه التماسانه نه ماه دردرونم تقلا کردی....ویک سال تمام باصدای خنده وگریه هایت زندگی من را رنگین ترکردی....   شیرین زبانیهایت...علایقت...شیطنت هایت...همه وهمه برای همیشه درذهنم باقیست وتا ابد برایم درهرسنی که باشی همان کوچولوی مامانی هستی....   آه به که بگویم نبض زندگی ام ....قلب زندگی ام فقط تویی...امید ام برای شادکامی...
4 شهريور 1392

اولین قصه قبل خواب سارا

به نام خدا چندشب پیش وقتی ازخونه مامان رفتیم خونه خودمون سارا جونی اصلا خوابت نمیامد وهمش فضولی میکردی تا ساعت یازده ونیم ونزدیک دوازده وبابایی خسته شد ورفت وخوابید ومن موندم باچشمهای خواب آلود وفضولی های تو ،آخرسرمجبورشدم همه لامپهاروخاموش کنم وببرمت بالای تخت خودم وسط من وبابایی بخوابونمت ولی بازهم ورجه ورجه میکردی ویک فکری به ذهنم رسید گرفتم سرت گذاشتم روشونه هام وبه طرف بالاخوابیدیم ومن تعجب کردم که سارا چیزی نمیگفت وآروم دهنم بردم کنار گوشش وشروع کردم به گفتن یک قصه من درآوردی که خیلی دوستش داشتم : به نام خدا یکی بود یکی نبود دخترک بامزه ای بودبه نام ساراکوچولو که درمزرعه زندگی میکردوتومزرعه یک عالمه گاووگ...
30 مرداد 1392

نذری دندونی سارا

امروز کمی حوصله به خرج دادم بعد دوهفته رفتم رتبه ساراجون تو مسابقه دیدم....ازهمه اون دوستان خوبم که به سارا رای دادن کمال تشکردارم هرچندان برد وباخت برام مهم نبود فقط مهم این بود برام که حضورسارا جون داخل یک جامعه نی نی دوست ببینم...بازهم ممنون رتبه 434 با تعداد رای 72 راستی جمعه گذشته نذری دندونی سارا جون پختیم وپخش کردیم ولی عکسها خراب طبق معمول پاک شدولی بازهم میگم مهم نیست ولی این لیبل خودم براش طراحی کردم وروی ظرفهای نذری چسبوندم وهمه استقبال کردن ونخودی های نذری واقعا خوشمزه بود واندازه 30 نفر ظرف پرکردیم ورفتیم به همه دادیم...امیدوارم خوشششون اومده باشه... فعلا...!   ...
28 مرداد 1392

ای بابا

دوباره اومدم با این پست...زیاد دیگه ناراحت نیستم بابت مشکل دوربین دیجیتالم....مهم اینه که مینویسم..بیشترناراحتی ام به خاطر دوستانی بود که بهشون قول دادم عکس حنابندان روزعید براشون بزارم وامشب هم مراسم پخت نذری برای دندونی سارا بود...امااشکال نداره...باید دنبال یک دوربین اسای باشم ویا این دوربین ببرم تعمیر کنم...فعلا ...
26 مرداد 1392

فقط صبر

یا الله مدد چی دارم بگم جز این عکسها روزعید ونذری دندونی سارا جون دوباره پاک شدن...خدایا دیگه بیخیلام...توکل به تو ...
25 مرداد 1392

عیدرمضان آمد

سلام عزیزم... خدایا رمضان امسال هم تمام شد واین رمضان انگاربرام تفاوت خاصی بارمضانهای دیگه داشت اول به خاطروجود سارادرکنارم ودوم اینکه احساس میکنم از لحاظ احساسی یک جورهایی بیشتر باهات بودم وحرف زدم ودرد دل کردم وازت ای خداوند بزرگ من میخوام انشالله همیشه همین طور باشه وفقط توی ماه رمضان ما یادمون نیافته که مسلمانیم... و سارا جون من دومین رمضان زندگی ات بلخره تمام شد ودومین عید فطرزندگی ات آمد...پارسال این موقع فقط 20 روزه بودی وکوچولو...اینقدردلم واسه اون روزها تنگ شده انگار همین دیروز بود که عید رمضان شد وهمه اومدن دیدن من تا اولین عید که دیگه لقبم مامان بودنم بهم تبریک بگن...آی روزگار چه زود میگزری...وانشالله مطمعنم...
17 مرداد 1392